فريد الدين العطار النيسابوري
30
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
لا جَرَم چون تركِ آن خلوت كند * خلق را بر دينِ او دعوت كند با زمين آيد ز چارم آسمان * روى بر خاكش نهد ، جان بر ميان هندوِ او شد مسيحِ نامدار * زان مبشّر نام كردش كردگار گر كسى گويد كسى مىبايدى * كو چو رفتى زان جهان باز آمدى بر گشادى مشكلِ ما يك به يك * تا نماندى در دلِ ما هيچ شك باز نامد كس ز پيدا و نهان * در دو عالم جز محمّد زان جهان آنچه او آنجا به بينايى رسيد * هر نبى آنجا به دانايى رسيد چون « لَعَمْرُكْ » تاج آمد بر سرش * كوه ، حالى ، در كمر شد بر درش اوست سلطان و طفيلِ او همه * اوست دايم شاه و خيلِ او همه چون جهان از موىِ او پُر مشك شد * بحر را زان تشنگى لب خشك شد كيست كو نه تشنهء ديدارِ اوست * تا به چوب و سنگ غرقِ كارِ اوست چون به منبر بر شد آن درياىِ نور * نالهء حنّانه مىشد دور دور آسمانِ بىستون پُر نور شد * وان ستون از فُرقتش رنجور شد وَصْفِ او در گفت چون آيد مرا * چون عَرَق از شرم خون آيد مرا